من یه عذر خواهی به همتون بدهکارم چون بد قولی کردم و مطالب خودم رو بعد از ۱ـ۲ ماه دوباره توی وبلاگم گذاشتم![]()
![]()
امید وارم از این وقفه منو ببخشید![]()
![]()
![]()
این سری مطالب بیشتری می زارم که تلاف این ۱ـ۲ ماه در بیاد![]()
![]()
قربون همتون برم![]()
![]()
![]()
![]()
دنيا را بد ساخته اند......... کسي را که دوست داري،تورادوست نمي دارد. کسي که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است . زندگي يعني اين.... دکتر شريعتي
دوباره اومدم تا فرا رسیدن ایّام عزاداری سرور و سالار شهیدان امام حسین (ع) رو بهتون تسلیت بگم، درباره ی این ایّام چند بیت شعر زیبا براتون میذارم تا بخونید:
جان در ره اسلام فدا کرد حسین در مقتل خون، خدا خدا کرد حسین
درسجده ی شکر،سرجدا شد زتنش تا حقّ نماز را ادا کرد حسین
***
سر چشمه ی فیض لایزال است حسین
دلداده ی ذات ذوالجلال است حسین
با آب فرات کام او را چه نیاز
لب تشنه ی چشمه ی وصال است حسین
***
این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست
این چه شمعیست که جانها همه پروانه ی اوست
هر کجا مینگرم نور رخش جلوه گر است
هر کجا می گذرم جلوه ی مستانه ی اوست
هر کسی میل سوی کرب و بلایش دارد
من چه دانم که چه سرّیست به در خانه ی اوست
هر مکانی که بود بزم سعادت بر پا
زینت بزم ز جانبازی مردانه ی اوست
این چه نوریست که اندر دل هر خرد و کبار
هر دلی می نگرم منزل کاشانه ی اوست
دوستداران حسین گو طلبند حاجت را
حاجت جمله یقین از در شاهانه ی اوست
***
لطف حسین ما را تنها نمی گذارد
گر خلق وا گذارد او وا نمی گذارد
هل من معین او را باید جواب گفتن
شیعه امام خود را تنها نمی گذارد
زهرا به دوستانش قول بهشت داده است
بر روی گفته ی خویش او پا نمی گذارد
از بس گناهکاریم ما مستحقّ ناریم
باید که سوخت لیکن زهرا نمی گذارد
***
هفتاد و دو حاجی همه با رنگ خدایی
از مکّه برون گشته شده کرب وبلایی
هر پیر و جوان در ره معشوق فدایی
جسم و سرشان کرده ز هم میل جدایی
خیزید جوانان که علی اکبرتان رفت
ریحانه ی ریحانه پیغمبرتان رفت
از مکّه سوی کرب و بلا رهبرتان رفت
گویید به اطفال علی اصغرتان رفت
ای اهل منی شمع دل ناز کجا رفت
خیزید بپرسید که عباس کجا رفت
زین قافله روزی به مدینه خبر آید
کز کرب و بلا زینب خونین جگر آید
……………
این چند بیت رو هم در رابطه با ساقی کربلا بخونید:
مفهوم بلند آفتابی عبّاس از گریه ی کودکان کبابی عبّاس
از تشنگیت فرات دلخون گردید و الله که آبروی آبی عبّاس
***
من برای نوکری ناقابلم سوخته از دم تمام حاصلم
چیست در عالم از این بهتر که من ذست بوس نوکر بوفاضلم
***
تا که پرسیدم ز منطق عشق چیست
در جوابم این چنین گفت و گریست
لیلی ومجنون فقط افسانه است
عشق بازی کار عباس علی است
***
چون ببارد ابر دریا میکند چون بنالد سینه غوغا میکند
یا حسین
باز ز ره ماه محرم رسید ماه غم و زاری و ماتم رسید
قافله در دشت بلا خیمه زد غصه و غم در دل ما خیمه زد
باز برآمد مه اندوه جان ماه دل افسردگی شیعیان
باز شبستان دل و سیل اشک باز دو چشمان من و میل اشک
باز من و اشک و غم و شور و شین باز من و زمزمه ی یاحسین
مقصد و مقصود خدا یاحسین شعله جان شهدا یاحسین
ذکر جمیل تو صفای دلم نام عزیز تو نوای دلم
با غم تو جان و دل آباد باد سینه پر از مستی و فریاد باد
داغ تو در سینه ما یاحسین همدم دیرینه ی ما یاحسین
سینه ما مخزن غم های تو دشت بلا صحن ومصلای تو
مرغ دل هر لحظه کند از تو یاد آتش عشق تو به دل در فتاد
در دل ما تا به ابد خانه کن همرهی این دل دیوانه کن
دست من و دامن نورانی ات کام من و باده عرفانی ات
چشم من و یک نظر ناز تو جان من و سوز من و ساز تو
خاک منم ذره منم اوج تو ساحل خشکیده منم موج تو
قطره منم کوثر و دریا تویی باغ پر از لاله زهرا تویی
زنده جاوید و سر افراز تو بال و پر و سینه پرواز تو
دل شده کانون وفایت حسین جان محبان به فدایت حسین

به نام خدا
(طناب )
داستان را در دلتان با صدای بلند و با توجه بخوانید
مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر
خواهید داشت
داستان درباره یك كوهنورد است كه می خواست از بلندترین كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز كرد ولی از آنجا كه افتخار این كار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از كوه بالا برود
او سفرش را زمانی آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاریكی میرفت ولی قهرمان ما به جای آنكه چادر بزند و شب را زیر چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا این كه هوا كاملاٌ تاریك شد
به جز تاریكی هیچ چیز دیده نمیشد سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه وستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند كوهنورد همانطور كه داشت بالا میرفت، در حالی كه چیزی به فتح قله نمانده بود، ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیاش را به یاد میآورد
داشت فكر میكرد چقدر به مرگ نزدیك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده است
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود.
در آن لحظات سنگین سكوت، چاره ای نداشت جز اینكه فریاد بزند خدایا كمكم كن
ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی ؟
واقعاٌ فكر میكنی میتوانم نجاتت دهم
البته تو تنها كسی هستی كه میتوانی مرا نجات دهی
- پس آن طناب دور كمرت را ببر
برای یك لحظه سكوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند
روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده یك كوهنورد را پیدا كردند كه طنابی به دور كمرش حلقه شده بود در حالیكه تنها یك متر با زمین فاصله داشت
و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگی خود چسبیده اید؟ آیا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشید؟
هیچگاه به پیامهایی كه از جانب خدا برایتان فرستاده میشود شك نكنید
هیچگاه نگویید كه خداوند فراموشتان كرده یا رهایتان كرده است
هیچگاه تصور نكنید كه او از شما مراقبت نمیكند و به یاد داشته باشید خدا همواره مراقب شماست


"خدایا آنکه در تنهاترین تنهایی ام تنهای تنهایم گذاشت
هیچ در تنهاترین تنهایی اش تنهای تنهایش مگذار"
" یا رب "
بگو یا رب بگو یا رب چه بد گفتم
چه بد کردم
که نزدت خویشتن را دیو و دد کردم
مرا یا رب نمیخواهی گناه هستو
اگر نفرین به این دنیای بد کردم
به حرفم گوش کن یا رب
به دردم گوش کن یا رب
اگر بیهوده میگویم مرا
خاموش کن یارب
اگر بیهوده میگویم مرا
خاموش کن یارب
بگو یا رب چه بد گفتم چه بد کردم
که نزدت خویشتن را دیو و دد کردم
به جز عشقی که دردش را
به من دادی به من یا رب
چه بخشیدی که رد کردم
فقط در عاشقی یا رب
مدد گفتم شدم عاشق
تمنای مدد کردم
به حرفم گوش کن یا رب
به دردم گوش کن یا رب
اگر بیهوده میگویم مرا
خاموش کن یارب
شب مستی اگر یک توبه بشکستم
سحر تکرار توبه صد به صد کردم
به سیلابم کشاندی زیر و بم دیدم
تحمل در عذاب جزر و مد کردم
برایم آتش دوزخ فرستادی
برایت لاله ها را در سبد کردم
برایم آتش دوزخ فرستادی
برایت لاله ها را در سبد کردم
به حرفم گوش کن یارب
به دردم گوش کن یارب
اگر بیهوده میگویم مرا
خاموش کن یارب
گرفتی جامه فضل مرا از من
صبورانه کله را از نمد کردم
نشانم ده اگر یک مور آزردم
اگر یکدانه گندم را لگد کردم
مرا یارب نمیخواهی گناه هستو
اگر نفرین به این دنیای بد کردم
مرا یارب نمیخواهی گناه هستو
اگر نفرین به این دنیای بد کردم
به حرفم گوش کن یا رب
به دردم گوش کن یا رب
اگر بیهوده میگویم مرا
خاموش کن یا رب
اگر بیهوده میگویم مرا
خاموش کن یا رب
مرا خاموش کن یا رب
مرا خاموش کن یا رب
وای از نامردهاکه که چه میکنند در دنیا
وای از نامردها که خراب میکند دو دنیا
وای خدایا خسته بودم ز دست نامردان زمان
وای خدایا ببخش مرا که رسیدم به ته زمان
وای خدایا کشتم خود را شرم از این گناه
اما باز هم رو سفیدم که نشکستم دلی حتی از نامردان زمان
باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم
اشوب عشق ان قد و بالاست در دلم
خوابم شکست و مردم چشمم به خون نشست
تا فتنه خلال تو برخاست در دلم
خاموشی لبم نه ز بی دردی و رضاست
از چشم من ببین که چه غوغاست در دلم
غم را در سکوت 

و سکوت را در شب 


و شب را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم. 


من عشق را در امید 


و امید را در تو 


و تو را در دل 


و دل را به هنگام تپیدن به خاطره تو دوست دارم.


ای کاش نقاش چیره دستی بودم 


تا لحظات با تو بودن را در تابلویی می کشیدم


و به هنگام دلتنگی به آن می نگریستم .


ای کاش شاعر بودم


تا لحظات خوب با تو بودن را در شعری می گنجاندم 


و به هنگام دلتنگی آن را می خواندم .


ولی حال که هیچ یک از اینها نیستم فقط میتوانم بگویم :

دوستت دارم
-قلب من،هرگز تو را محکوم و نقد نمی کنم.
و نیز هرگز از آنچه می گویی شرمنده نمی شوم.
می دانم تو کودک محبوب خداوندی
و او در تابشی شکوهمند و عاشقانه از، تو محافظت می کند.
قلب من، به تو ایمان دارم.
ایمان دارم که تو عشق ات را با هر آن کس که نیازمند یا سزاوارش باشد،
سهیم می شوی.
که راه من راه توست،
و همواره با هم به سوی روح القدس می رویم.
بدان که دوستت دارم
و می کوشم تمام آزادی مورد نیازت را برای ادامه دادن
به تپش شاد مانه ات در سینه ام،
در اختیارت بگذارم.
خانه هایی که دران انسان پر امید زندگی نمیکند
وشمع هایی که دگر پروانه ها دور ان نمیچرخد
واین است دنیای پوج
بهشت در پیش چشمان دکتر شریعتی در تنهایی ارزشی نداشت
امان از دست بعضی انسان ها کاری کردند که انسان ارزوی تنهایی کند و دکتر شریعتی ان که بهشت را با تنهایی نپذیرفت هم خود در این دنیا تنهایی را انتخاب کرد

گاهي كه دلم
به اندازهء تمام غروبها مي گيرد
چشمهايم را فراموش مي كنم
اما دريغ كه گريهء دستانم نيز مرا به تو نمي رساند
من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس
مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست
و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد
و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند
با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست
از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد
و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد
ازچهار فصل دست كم يكي كه بهار است
من هنوز تو را دارم !

نه!
این قرارمون نبود...تو بی خبر بری
من خسته شم که تو بی همسفر بری!
نه!
این قرارمون نبود...من رنگ شب بشم
تو سر سپرده شی...من جون به لب بشم
باور نمی کنم... این تو خود تویی
این تو که از خودش بی خود شده تویی
باور نمی کنم عشق منی هنوز!
گاهی به قلب من سر می زنی هنوز!!!!
وقتی زندونی تو هوس...مثل پرواز تو قفس
این رسم هم راهی نشد ..ای هم نفس
وقتی قلبت از من جداست...سرگردون بی هم صداست
انگار که دستت با دست من نا اشناست
باور نمی کنم... این تو خود تویی
این تو که از خودش بی خود شده تویی
باور نمی کنم عشق منی هنوز!
گاهی به قلب من سر می زنی هنوز!!!!
باور نمی کنم!
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!