

"خدایا آنکه در تنهاترین تنهایی ام تنهای تنهایم گذاشت
هیچ در تنهاترین تنهایی اش تنهای تنهایش مگذار"
" یا رب "
بگو یا رب بگو یا رب چه بد گفتم
چه بد کردم
که نزدت خویشتن را دیو و دد کردم
مرا یا رب نمیخواهی گناه هستو
اگر نفرین به این دنیای بد کردم
به حرفم گوش کن یا رب
به دردم گوش کن یا رب
اگر بیهوده میگویم مرا
خاموش کن یارب
اگر بیهوده میگویم مرا
خاموش کن یارب
بگو یا رب چه بد گفتم چه بد کردم
که نزدت خویشتن را دیو و دد کردم
به جز عشقی که دردش را
به من دادی به من یا رب
چه بخشیدی که رد کردم
فقط در عاشقی یا رب
مدد گفتم شدم عاشق
تمنای مدد کردم
به حرفم گوش کن یا رب
به دردم گوش کن یا رب
اگر بیهوده میگویم مرا
خاموش کن یارب
شب مستی اگر یک توبه بشکستم
سحر تکرار توبه صد به صد کردم
به سیلابم کشاندی زیر و بم دیدم
تحمل در عذاب جزر و مد کردم
برایم آتش دوزخ فرستادی
برایت لاله ها را در سبد کردم
برایم آتش دوزخ فرستادی
برایت لاله ها را در سبد کردم
به حرفم گوش کن یارب
به دردم گوش کن یارب
اگر بیهوده میگویم مرا
خاموش کن یارب
گرفتی جامه فضل مرا از من
صبورانه کله را از نمد کردم
نشانم ده اگر یک مور آزردم
اگر یکدانه گندم را لگد کردم
مرا یارب نمیخواهی گناه هستو
اگر نفرین به این دنیای بد کردم
مرا یارب نمیخواهی گناه هستو
اگر نفرین به این دنیای بد کردم
به حرفم گوش کن یا رب
به دردم گوش کن یا رب
اگر بیهوده میگویم مرا
خاموش کن یا رب
اگر بیهوده میگویم مرا
خاموش کن یا رب
مرا خاموش کن یا رب
مرا خاموش کن یا رب
وای از نامردهاکه که چه میکنند در دنیا
وای از نامردها که خراب میکند دو دنیا
وای خدایا خسته بودم ز دست نامردان زمان
وای خدایا ببخش مرا که رسیدم به ته زمان
وای خدایا کشتم خود را شرم از این گناه
اما باز هم رو سفیدم که نشکستم دلی حتی از نامردان زمان
باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم
اشوب عشق ان قد و بالاست در دلم
خوابم شکست و مردم چشمم به خون نشست
تا فتنه خلال تو برخاست در دلم
خاموشی لبم نه ز بی دردی و رضاست
از چشم من ببین که چه غوغاست در دلم
غم را در سکوت 

و سکوت را در شب 


و شب را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم. 


من عشق را در امید 


و امید را در تو 


و تو را در دل 


و دل را به هنگام تپیدن به خاطره تو دوست دارم.


ای کاش نقاش چیره دستی بودم 


تا لحظات با تو بودن را در تابلویی می کشیدم


و به هنگام دلتنگی به آن می نگریستم .


ای کاش شاعر بودم


تا لحظات خوب با تو بودن را در شعری می گنجاندم 


و به هنگام دلتنگی آن را می خواندم .


ولی حال که هیچ یک از اینها نیستم فقط میتوانم بگویم :

دوستت دارم
-قلب من،هرگز تو را محکوم و نقد نمی کنم.
و نیز هرگز از آنچه می گویی شرمنده نمی شوم.
می دانم تو کودک محبوب خداوندی
و او در تابشی شکوهمند و عاشقانه از، تو محافظت می کند.
قلب من، به تو ایمان دارم.
ایمان دارم که تو عشق ات را با هر آن کس که نیازمند یا سزاوارش باشد،
سهیم می شوی.
که راه من راه توست،
و همواره با هم به سوی روح القدس می رویم.
بدان که دوستت دارم
و می کوشم تمام آزادی مورد نیازت را برای ادامه دادن
به تپش شاد مانه ات در سینه ام،
در اختیارت بگذارم.
خانه هایی که دران انسان پر امید زندگی نمیکند
وشمع هایی که دگر پروانه ها دور ان نمیچرخد
واین است دنیای پوج
بهشت در پیش چشمان دکتر شریعتی در تنهایی ارزشی نداشت
امان از دست بعضی انسان ها کاری کردند که انسان ارزوی تنهایی کند و دکتر شریعتی ان که بهشت را با تنهایی نپذیرفت هم خود در این دنیا تنهایی را انتخاب کرد

گاهي كه دلم
به اندازهء تمام غروبها مي گيرد
چشمهايم را فراموش مي كنم
اما دريغ كه گريهء دستانم نيز مرا به تو نمي رساند
من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس
مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست
و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد
و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند
با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست
از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد
و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد
ازچهار فصل دست كم يكي كه بهار است
من هنوز تو را دارم !

نه!
این قرارمون نبود...تو بی خبر بری
من خسته شم که تو بی همسفر بری!
نه!
این قرارمون نبود...من رنگ شب بشم
تو سر سپرده شی...من جون به لب بشم
باور نمی کنم... این تو خود تویی
این تو که از خودش بی خود شده تویی
باور نمی کنم عشق منی هنوز!
گاهی به قلب من سر می زنی هنوز!!!!
وقتی زندونی تو هوس...مثل پرواز تو قفس
این رسم هم راهی نشد ..ای هم نفس
وقتی قلبت از من جداست...سرگردون بی هم صداست
انگار که دستت با دست من نا اشناست
باور نمی کنم... این تو خود تویی
این تو که از خودش بی خود شده تویی
باور نمی کنم عشق منی هنوز!
گاهی به قلب من سر می زنی هنوز!!!!
باور نمی کنم!
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
هر بار كه دلم مي گرفت ،
وا گويه ها يم را براي تو مي گفتم و تو سرم را بر روي
زانوان دلداريت مي گذاشتي و آرامم مي كردي ،
حال كه تو هم نيستي با آنكه از
فريادها پرم ، حتي ديگر حرفي براي گفتن ندارم ......
من از آن سوي حسرت هاي باران خورده مي آيم
اشارت هاي پاييزانه اي دارد سراپايم
به دنبالم بيا در رد پاي شوكراني ها
ميان دفتر امروز و فردايم×××

خاموش بمانديم و ، فغاني ننموديم
ديريست که در شامگه زلف ِ کج تو
گمگشته ي خو يشيم و چراغي نگرفتيم
مستي ز مي و ، لشکر پَستان به کنارت
ماييم که بجز دوست ، کناري نگزيديم
هر شب به جوارت ، همه دلداده و عاشق
ماييم که تنها ، به جواري نرسيديم
پيري چو رسد ، خط بزند آن رخ ِ مه را
ماييم که بجز روي تو ، ماهي نگزيديم
حاصل شده از جور ِ نگاه تو در آن روز
خاکي که جز از آن ، به فراخي نرسيديم
پ ن : اینو نخونيد ، ضرر کرديد ...
... او ...
( ما )
. ( من ) .
اين بود عشق ...
تنها و تنها ، يک قبر خالي ؛
خورشيد امروز را هم که به خاک بسپارم ،
ظرفيت ، تکميل مي شود ...
تا اطلاع ثانوي ،
در قلمرو من ،
هيچ آرزويي ،
حق طلوع ، ندارد ...